آن روز، عروسکش را محکم بغل کرده بود و با جدیت گفت:
« این نباید تنها بمونه… چون میترسه.»
بعد، خیلی آرام پتوی کوچکی را که گوشۀ اتاق بود روی عروسک کشید و او را کنار خودش نشاند، طوری که انگار تمام مسئولیت امن نگه داشتن جهان، روی شانههای کوچک اوست. من فقط نگاه میکردم. به دقتی که برای امن نگهداشتن عروسکش داشت، به نگرانیای که در حرکاتش دیده میشد و به احساسی که انگار خیلی بیشتر از یک بازیِ ساده در اتاق حضور داشت.
در ذهن من، سؤال اصلی این نبود که «این عروسک نماد چیست؟»
بیشتر به این فکر میکردم که این کودک، دارد چه چیزی را در بازی خودش تجربه و تنظیم میکند.
جمله را برای عروسکش گفت اما من خوب میدانستم که کودکان همیشه فقط دربارۀ عروسکهایشان حرف نمیزنند و هنگامی که این جمله را گفت، ذهن من دیگر روی «عروسک» نماند. توجهم رفت به احساسی که پشت این مراقبت جدی و مضطرب پنهان شده بود؛ به کودکی که انگار ترس را خوب میشناخت. ترسی از تنها ماندن یا شاید نیاز عمیقی به اینکه کسی بماند، کسی مراقب باشد، کسی نرود. در آن لحظه، بیش از هر چیز سعی کردم عجله نکنم، نه برای معنا دادن، نه برای پرسیدن مستقیم، نه برای نزدیک شدن شتابزده، بلکه برای اینکه کمی بیشتر در آن احساس بمانم و به چیزی توجه کنم که تازه داشت خودش را نشان میداد. ترسی که مستقیم گفته نمیشد، اما وجود داشت.
کنار او، عروسک دیگری را آرام روی زمین گذاشتم؛ نه برای آنکه بازی را هدایت کرده باشم بلکه برای آنکه ببینم در دنیایی که ساخته، با «دیگری» چه میکند.
چند ثانیه سکوت کرد. بعد، خیلی آرام عروسک دوم را هم نزدیک خودش کشید، پتو را روی هر دو مرتب کرد و گفت: «اینا شبا میترسند… باید یکی پیششون باشه.» آن لحظه، بیش از هر چیز به این فکر میکردم که کودک، در حال انجام چه کاری با تجربۀ درونی خودش است. او فقط بازی نمیکرد، داشت چیزی را بیرون از خودش قرار میداد، به آن شکل میداد، مراقبش میشد و سعی میکرد آن را قابلتحملتر کند.
برای من، بازی فقط وسیلهای برای سرگرم شدن کودک نیست. بازی، بخشی از زبان روان کودک است و گاهی بازی ردّی از تجربههای هیجانی کودک را با خود حمل میکند.
جایی که کودک، تجربههایش را بازسازی میکند، احساساتش را امتحان میکند، ترسهایش را بیرون از خودش قرار میدهد و تلاش میکند به آنچه در درونش جریان دارد، معنا بدهد. گاهی کودک در بازی، موقعیتی را بارها تکرار میکند، نه چون صرفاً از آن لذت میبرد، بلکه چون هنوز ذهن و روانش درگیر فهمیدن، هضم کردن یا کنار آمدن با آن تجربه است. گاهی در بازی، نقش کسی را میگیرد که میترسد و گاهی نقش کسی را که مراقبت میکند. و میان همین جابهجاییهای ساده، بخشهایی از دنیای درونی او خودش را نشان میدهد و گاهی در همان جهان خیالی، تلاش میکند چیزی از آشفتگیهای درونیاش را معنا کند.
شاید به همین دلیل است که من در اتاق درمان، در برابر وسوسۀ تفسیر کردن مقاومت میکنم. چون کودک، برخلاف یک بزرگسال، هنوز در میانۀ شکل دادن به تجربههای هیجانی و روانی خود قرار دارد. احساسات برای او هنوز کاملاً شناختهشده، منسجم و قابلبیان نیستند. اگر درمانگر زودتر از کودک به احساسات او معنا بدهد، ممکن است به جای فهمیدن دنیای کودک، معنای خود را به آن تحمیل کند. و اگر من زودتر از او به تجربهاش معنا بدهم، ممکن است به جای همراهی با دنیای روانیاش، چیزی را به آن تحمیل کنم که هنوز متعلق به خودش نشده است.
بههمین خاطر، گاهی مهمترین کار من این است که عجله نکنم. فضا را نگه دارم، ابهام را تحمل کنم و اجازه بدهم کودک، در امنیت رابطه، کمکم به تجربههایش نزدیک شود و آنها را به زبان خودش کشف کند.
کودکان، پیش از آنکه بتوانند احساساتشان را توضیح دهند، آنها را زندگی میکنند. رنج را در بازی میآورند، غم را در قصهها پنهان میکنند، خشم را در رفتار نشان میدهند، اضطراب را در رابطه نشان میدهند و چیزی را که هنوز واژهای برای آن ندارند، در جهان کوچک و خیالیشان جای میدهند.
برای من، رواندرمانی کودک بیش از شنیدن کلمات است؛ تلاشی است برای نزدیک شدن به دنیای کودک، از همان مسیری که او برای ارتباط انتخاب میکند. گاهی این مسیر، یک نقاشیست، گاهی یک بازی تکراری، گاهی شکستن یک اسباببازی و گاهی فقط جملهای ساده دربارۀ عروسکی که نباید تنها بماند.
در رواندرمانی کودک، مهمترین بخش کار همین لحظههای ظریف است. لحظههایی که کودک، بدون آنکه مستقیماً از خودش حرف بزند، بخشی از دنیای درونیاش را وارد رابطه میکند. من در اتاق درمان، بیش از آنکه دنبال پاسخهای آماده باشم، تلاش میکنم به زبان خاص هر کودک نزدیک شوم، زبانی که در آن، بازی فقط بازی نیست بلکه راهی برای دیده شدن، فهمیده شدن و تجربه کردن امن احساسات است.
کودکان همیشه نمیتوانند بگویند چه بر آنها گذشته است اما اگر بتوانیم زبان دنیای درونیشان را بشناسیم، میتوان چیزهای زیادی را از میان همان بازیهای کوچک شنید.
و شاید مهمترین بخش درمان، دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ از لحظهای که کودک احساس میکند کسی، بدون عجله برای تعبیر کردنش، حاضر است وارد دنیای او شود و همانجا، کنارش بماند.