گاهی در اتاق درمان، درمانجو بهجای اینکه مستقیم دربارۀ رنجها و مسائل حلنشدهاش حرف بزند، بهتدریج عقب میکشد، سکوت میکند، موضوعات مهم را نیمهکاره رها میکند یا وانمود میکند مسئلهای وجود ندارد اما همزمان، احساس نارضایتی و دلخوریای نسبت به درمانگر در درونش شکل میگیرد؛ احساساتی از این قبیل که:«شما به مسائل من نمیپردازید» یا «احساس میکنم حرفهای مهم من دیده نمیشود.» در ظاهر، شاید چنین به نظر برسد که درمانگر کمتوجه بوده است اما وقتی رابطۀ درمانی را عمیقتر بررسی میکنیم، میبینیم مسئله چندوجهی و پیچیدهتر از آن است که بتوان آن را صرفاً به کمتوجهی نسبت داد.
تاریخچهای که در رابطه تکرار میشود
در چنین موقعیتهای پسروندهای، درمانجو اغلب بهشکلی ناهشیار، میل و ارادۀ درمانی خود را روی درمانگر برونفکنی میکند. یعنی بهجای اینکه خودش فعالانه مسئلۀ دردناک را وارد رابطه کند، منتظر میماند تا درمانگر آن را پیدا کند، دنبال کند و به جریان بیندازد. حال اگر این اتفاق رخ ندهد، احساس میکند درمانگر او را نفهمیده یا به عمق مسئلهاش توجهی نکرده است. اما پشت این انفعال، معمولاً ترسی قدیمی پنهان شده است؛ ترسِ از اینکه اگر دوباره همان دردها، همان حساسیتها یا همان زخمهای تکراری را مطرح کند، با بیحوصلگی، قضاوت یا تحقیر مواجه شود.
بسیاری از این افراد، در گذشته تجربه کردهاند که دیگریهای مهم زندگیشان ــ والدین، خواهر و برادر، شریک عاطفی یا حتی دوستان نزدیک ــ ظرفیت شنیدنِ مداومِ رنج آنها را نداشتهاند. شاید به آنها گفته شده باشد: «باز هم همون موضوع؟»، «چقدر حساسی»، «بزرگش نکن»، یا «دیگه بس کن». در نتیجه، بهمرور یاد گرفتهاند که نیازهای عاطفیشان زیادی است، احساساتشان مزاحم است و اگر بیش از حد از دردشان حرف بزنند، دیگری خسته یا عصبانی میشود. این تجربهها، کمکم تبدیل به یک انتظار پنهان در الگوی روابطشان میشود؛ انتظاری که بعداً در رابطۀ درمانی نیز خودش را نشان میدهد.
بار شری که بر گردۀ من سنگینی میکند را تو عهدهدار شو
ولی اگر همچنان بیغم و از خودراضی بمانی لیاقت کشیدن این بار را نخواهی داشت
(برگرفته از لکان، 1977)
در اتاق درمان، فقط درمانجو نیست که چیزی را تجربه میکند. برخلاف تصور رایج، درمانگر مشاهدهگری خنثی و بیاحساس نیست که بیرونِ رابطه ایستاده باشد و فقط تحلیل کند. درمانگر نیز در فضای هیجانیِ رابطه قرار میگیرد و از آن تأثیر میپذیرد. گاهی وقتی درمانجو عقب میکشد، سکوت میکند یا انتظار دارد درمانگر بدون کمکِ او همهچیز را پیدا کند، درمانگر نیز احساس سردرگمی، درماندگی یا حتی ناکافیبودن را تجربه میکند. بعضی وقتها در ذهن درمانگر این پرسش شکل میگیرد که: «آیا واقعاً نتوانستهام او را بفهمم؟» یا «چرا هرچه بیشتر تلاش میکنم نزدیک شوم، او بیشتر دور میشود؟».
البته ترس درمانجو در اتاق درمان، معمولاً بهشکلی مستقیم بیان نمیشود. او کمتر میگوید: «میترسم اگر دوباره دربارۀ این موضوع حرف بزنم، از من خسته شوی». در عوض، این ترس را به شکلی غیرمستقیم ابراز میکند؛ مثل سکوت، عقبنشینی یا گلایه از اینکه «شما خودتان سراغ مسائل من نمیروید». برای روان، این حالت امنتر است؛ چرا که درمانجو هنوز خودش را در معرض خطرِ «زیادی بودن» قرار نداده است. او بهجای اینکه دوباره با آسیبپذیریِ نیازمند بودن روبهرو شود، ترجیح میدهد درمانگر را در جایگاه کسی بگذارد که کمکاری کرده است. این دقیقاً یکی از دشوارترین بخشهای کار درمانگر است؛ اینکه بتواند پشت این دلخوری، ترسِ عمیقِ درمانجو از سربار بودن را ببیند و بهجای واکنش دفاعی، آن را بفهمد. چرا که گاهی برای درمانگر نیز وسوسهبرانگیز است که عقبنشینی کند، احساس ناکامی کند یا حتی در درونش رگهای از خستگی را تجربه کند. نه به این دلیل که درمانجو «واقعاً زیادی» است، بلکه چون درمانجو ناخواسته همان تجربهای را وارد رابطه میکند که سالها در روابط دیگرش زیسته است: تجربۀ دشوارِ نزدیکشدن به انسانی که هم نیاز شدیدی به شنیدهشدن دارد و هم عمیقاً از آن میترسد.
تلاش برای محافظت از خود دربرابر فقدان
بعضی درمانجوها حتی در لحظاتی که واقعاً شنیده میشوند نیز نمیتوانند به آن اعتماد کنند. گاهی با تلخی میگویند: «شما هم چون پول میگیرید به حرفهای من گوش میدید.» این جمله، در سطحی ظاهری، شاید این پیام را منتقل کند که درمانجو به رابطۀ درمانی بیاعتماد است یا میخواهد آن را بیارزش کند، اما در سطحی عمیقتر، اغلب تلاشی برای محافظت از خود در برابر امید بستن است. چراکه اگر درمانجو باور کند توجه و حضور درمانگر واقعی است، ممکن است ناچار شود با فقدانی قدیمیتر روبهرو شود: اینکه چرا در سالهای مهم زندگیاش، چنین توجهی را از آدمهای مهم زندگیاش دریافت نکرده بود؟
از آنجا که درمانگر نیز انسانیست با ظرفیتِ تأثر، شنیدن چنین جملاتی از زبان درمانجو برایش ساده نخواهد بود. گاهی او پشت این جملهها، تنهاییِ عمیق درمانجو را حس میکند. گاهی اوقات نیز در سکوت با خودش فکر میکند که این فرد، احتمالاً آنقدر در روابطش ناکام مانده و از آن ناامید شده که حتی هنگام دریافتِ توجه و شنیدهشدن هم، نمیتواند به واقعیبودن آن اعتماد کند. شاید یکی از پیچیدهترین تجربههای عاطفی درمانگر نیز همین باشد؛ اینکه همزمان با دلخوری، بیاعتمادی یا عقبکشیدنِ درمانجو روبهرو شود و درعینحال، دردِ پنهانِ زیر آن را لمس کند.
درمان؛ اتمام سوگوارهای قدیمی و امکانِ تجربهای تازه از رابطه
در ابتدا شاید درمانجو آرامش یا اعتماد بیشتری احساس کند اما خیلی زود، زیر این تجربه، غمی قدیمی سر برمیآورد؛ غمی مربوط به تمام سالهایی که کسی آنطور که باید، به حرفهایش گوش نداده بود. ممکن است درمانجو در این نقطه دچار اندوهی عمیق شود؛ اندوهی که فقط مربوط به اکنون نیست، بلکه به گذشتهای طولانی وصل است. گویی او تازه میفهمد که چقدر تنها بوده است. گاهی حتی با حسرت میگوید: «کاش زودتر کسی مثل شما را در زندگیام داشتم.» این جمله فقط یک تعریف از درمانگر نیست؛ سوگواری برای یک فقدان عاطفی قدیمی است. سوگواری برای رابطهای که میتوانست وجود داشته باشد اما هرگز نبوده است. برای درمانگر، شاید این لحظهها از انسانیترین و درعینحال سنگینترین لحظههای کار درمانی باشند؛ لحظههایی که درمانگر فقط شاهدِ دردِ اکنون نیست، بلکه با سوگِ سالهای ازدسترفتۀ یک انسان روبهرو میشود. سوگواری برای سالهایی که در آن، کسی نبود تا رنج او را بشنود، بفهمد و با آن بماند.
در چنین لحظاتی، درمان تنها دربارۀ حل یک مشکل مشخص نیست. درمانجو در حالِ زیستکردنِ تجربهای تازه از رابطه است؛ رابطهای که در آن میتواند تکرار کند، برگردد، گیر کند، حساس باشد و همچنان طرد نشود. بههمین خاطر، یکی از مهمترین بخشهای درمان دقیقاً همین مورد است؛ اینکه فرد کمکم جرأت کند نیازش به شنیدهشدن را مستقیمتر زندگی کند، نه فقط از طریق دلخوری، سکوت یا عقبنشینی.