نشست “سگ سیاه بزرگ”؛ اندیشه‌ها و راهکار‌هایی برای روزگار ملال، سخنران دکتر شاهین شرافتی با همراهی دکتر امیرحسین یزدانی، جهت دریافت اطلاعات بیشتر با شماره ۰۹۰۲۲۱۲۷۰۲۲ در ارتباط باشید.

سریال «بازماندگان»، تجلّی اگزیستانسیالیسم تروماتیک: از پدیدآیی ترومای ساختاری تا تلاش‌هایی برای بازسازی معنا

مقدمه‌ای بر سریال «بازماندگان»

سریال «The leftovers»، با ناپدیدشدنِ ناگهانی دو درصد از جمعیت جهان آغاز می‌شود و نه تنها مخاطبان را، بلکه شخصیت‌های درون داستان را نیز از همان دقایق اول با پرسش و معمایی عظیم تنها می‌گذارد: «آن‌ها کجا رفتند و دلیل این عزیمت چه بود؟»؛ پرسشی که همۀ شخصیت‌ها را به‌نوعی درگیر فروپاشی معنا و روایت‌های پیشینی‌شان از جهان‌ می‌کند و آن‌ها را به‌سوی جست‌وجویی برای یافتن پاسخِ این رویداد ویرانگر سوق می‌دهد. ما امّا با گذشت چندقسمت، به‌تدریج متوجه می‌شویم که پاسخ‌ها در خط داستانی اهمیت ویژه‌ای نداشته، و این خودِ «جست‌وجو» است که مورد توجه لیندلوف، سازندۀ سریال، می‌باشد.

 به‌این ترتیب، «بازماندگان» در تلاش است تا «ناپدیدشدن» را به‌مثابۀ استعاره‌ای برای وضعیت انسانی در عصر معاصر، تروماتیک نشان داده و گام در مسیری بگذارد که در آن پرسش‌های فلسفی و «اگزیستانسیالیستی» نقشی محوری دارد: پرسش‌هایی از هستی انسان، معنا، فقدان و اضطرابِ بی‌پایگی.

ترومای ساختاری و فروپاشی‌کلان‌روایت‌ها

Departure یا «ناپدیدن‌شدن/عزیمت»ِ ناگهانی انسان‌ها در داستان، می‌تواند یک رویداد «ضدبنیان‌گذار» تلقی شود: رویدادی که هیچ بنیانی را برای ساختن چیزی نو فراهم نمی‌آورد و به‌تعبیری واجد نوعی «اثر نُوا»[1] است. اثری که چارلز تیلور، فیلسوف کانادایی در «عصر سکولار» دربارۀ آن می‌نویسد و چنین توصیفی از آن به‌دست می‌دهد که در پی این اثر، تمامی کلان‌روایت‌های پیشینی ویران شده و همزمان همگی روایت‌ها به‌طور نسبی «صادق» تلقی می‌شوند؛ چه روایت‌های سکولار و علمی، چه روایت‌های دینی. در سوی دیگر، «عزیمت» به‌مثابۀ یک «تروما»، وضعیت انسانی را در جهانی بازتاب می‌کند که در آن جست‌وجوی معنا بیهوده، اما همزمان ضروری بنظر می‌رسد: زمانی که قواعد، قوانین و سنت‌های قبلی دیگر هیچ قدرت تبیینی ندارند، دیالوگ به بن‌بست رسیده است و انسان‌ها ناگزیرند خودشان جست‌و‌جوی معنا را بنا کنند. این بن‌بست فلسفی را می‌توان نوعی آپوریا(Aporia) تلقی کرد به این معنا که قطعیت و یقین به محاق رفته و حالتی از سرگشتگی و شک بر تمامی پرسش‌های بنیادین مسلّط شده است. ازین‌رو، زایش اجتناب‌ناپذیر آپوریا و نفوذ آن در بنیاد سوژگی شخصیت‌ها، لحظۀ تجلّی نوعی «ترومای ساختاری» است.

 ما در اینجا ناگزیر به تمایزگذاری میان دو سطح از تروما هستیم: «ترومای تاریخی» که همان رویدادهای ناگوارِ مشخصِ زمان‌مندی است که بر روی افراد تاثیر می‌گذارد؛ مانند واقعۀ «ناپدیدشدن» و «ترومایساختاری» که به‌مثابۀ وضعیتی امکان‌ساز و اضطراب‌زا جلوه می‌کند و در آن بنیان‌های تبیینی جامعه متزلزل، و تجارب، غیرقابل اطمینان می‌شوند.

همانگونه که ترومای تاریخی با «فقدان»-‌به‌معنای «چیز»ی که وجود داشته و دیگر نیست، اما آثاری از آن مانند عکس یا خاطره وجود دارد که می‌توان براساس‌شان سوگواری کرد-مرتبط است، ترومای ساختاری با مفهوم «غیاب» نسبت دارد: نبودنِ نوعی مرجع یا معنا، زمانی که دیگر چارچوبی برای سوگواریِ معمول وجود ندارد و «جهانِ قابل فهم» ناپدید می‌شود.

ادغام ترومای تاریخی و ساختاری در روایت شخصیت‌ها

در «بازماندگان»، ترومای تاریخی و ساختاری درهم‌ می‌آمیزند: همۀ شخصیت‌ها مستقیماً با ازدست‌دادن عزیزانشان تحت تاثیر «عزیمت» قرار نگرفته‌اند، اما همۀ انسان‌هایی که در آن جهان به‌تصویر کشیده می‌شوند، دچار روان‌زخم شده‌اند و «جهان بی‌پاسخ» را احساس می‌کنند؛ روان‌زخمی که به‌صورت «غیاب» نمود می‌یابد. هر یک از شخصیت‌ها نیز، نماد شیوه‌‌ای متفاوت برای مواجهه با روان‌زخم‌‌اند: اگر «تروما» و «حافظه» را دو مقوله‌ای بدانیم که به‌طور تنگاتنگ به یکدیگر پیوند خورده‌اند؛ «نورا دورست»، چه بواسطۀ شغل خود در «ادارۀ رسیدگی به ناپدیدشدگان ناگهانی» و چه از طریق روایت زندگی‌اش، توسط «حافظه» تسخیر شده است. «نورا» پس از عزیمت کودکان و همسرِ خود، با ترومایش دست‌وپنجه نرم می‌کند، اما درنهایت با گذشت سه سال از واقعۀ عزیمت، متوجه می‌شود که شرایط تغییری نکرده و بحران معنا را درآغوش می‌گیرد. بازتجربگیِ ترومای او همان چیزی است که ایمان او را به یک زندگی معنادار از بین می‌برد؛ اما همزمان نیز او را به‌سوی «جست‌و‌جو» سوق می‌دهد.

 ازسوی دیگر، روایت «لوری» به‌گونه‌ای دیگر نوشته می‌شود: او پس از واقعۀ «عزیمت» از همسرش «کوین گاروی»-شخصیت اصلی سریال-جدا می‌شود، به فرقۀ «بازماندگان گناهکار» می‌‌پیوندد و با فراموشیِ دلبستگی‌ به خانواده‌اش و پیوندهایی که با آن‌ها دارد، تلاش می‌کند تا زندگی و حتی شروطِ «امکان معنا» را انکار کند. ترومای ساختاری او امّا در تمام انتخاب‌هایش پژواک می‌یابد و به‌همین دلیل پس از مدتی از فرقه جدا می‌شود، و دیدار مجدد او با پسرش، مسیر تازه‌ای را برای مواجهه با بحران وجودی‌، پیش پای او می‌گذارد. او نمی‌تواند تصمیم بگیرد که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه، چراکه بنیان‌های تصمیم‌گیریِ اخلاقی از هم فروپاشیده‌اند. این وضعیت اما، نه تنها پیام بدبینانه‌ای مبنی‌بر اینکه «هیچ معنایی وجود ندارد» به تماشاگر القا نمی‌کند، بلکه قوس‌های روایی شخصیت‌های داستان، هم امکانِ یافتن معنا در بی‌معنایی را نشان می‌دهند و هم، امکان درآغوش‌گرفتنِ خودِ «بی‌معنایی» را به‌مثابۀ نقطه‌‌‌ای آغازین برای زیستن.

اگزیستانسیالیسم تروماتیک «بازماندگان»

اگزیستانسیالیسم «بازماندگان» به‌اندازۀ اگزیستانسیالیسم سارتری سکولار نبوده و روایت آن به اپیستمه‌های دینی‌ای آغشته است که می‌توان ردّپای آن را به‌خوبی در سفر مسیحایی‌گونۀ «کوین گاروی»، آغوش‌های شفابخش «وین مقدس» و شهودهای وحیانی «مت جیمسن»، برادر نورا، مشاهده کرد. با وجود این ملاحظات، به تعبیر فلسفی موجود در سنت سارتری،  می‌توان چنین گفت که «عزیمت» وضعیتی را فراهم می‌کند که در آن شرایط امکانِ زیست اصیل برجسته می‌شود. از این‌رو که چارچوب‌های تبیینیِ قبلی فروپاشیده و آگاهی از انتخاب آزادانه و مسئولیت ناشی از آن پررنگ گشته‌اند.

از منظر روان‌درمانیِ اگزیستانسیال یالوم، مواجهه‌ با چنین رویداد تروماتیکی را می‌توان به‌مثابۀ مواجهه با یک «تجربۀ مرزی» درک کرد. تجربیاتی که برانگیزانندۀ دلواپسی‌های غایی‌اند و از طریق ضربه‌های ناگهانی و تروماتیک پدیدار می‌شوند. این تجربۀ مرزی که با فروپاشی کارکرد دفاع‌های پیشین، ایگو را در برابر اضطراب مرگ برهنه و شکننده کرده، می‌تواند پاسخ‌های گوناگونی را پدیدآورد: مانند «گروه بازماندگان گناهکار» که به نمادین‌سازی جاودانگی و انجامِ آیین‌ها پرداختند تا از مواجهۀ مستقیم با اضطراب وجودی اجتناب کنند-که سرانجام به‌سوی نیهیلیسم افراطی و حذف نهاد خانواده فروغلتیدند. از سوی دیگر، شخصیت اصلی داستان، «کوین گاروی»، با گوش‌سپردن به ادراک‌های عجیب و توهم‌گونۀ خود و عبور از تجربه‌ها‌یی که واقعیت یا توهم‌بودن آن مشخص نیست(مانند رستاخیز‌، رویا و مرگ) به‌شیوه‌ای نسبتاً اصیل‌تر وجود خود را از نو معنا می‌کند. این شاید مواجهه‌ای سازنده باشد که در خلال روبروشدن او با اضطراب بنیادین خود محقق می‌شود.

 چشمان کوین گاروی، همان چشمان ما در داستان «بازماندگان» است؛ ازین‌رو شیوۀ او برای «پرداختن به تروماهایش» و لمس «تجربه‌های مرزی»ِ پی‌در‌پی، خودِ سریال را نیز بدل به نوعی «پرداختن به تروما» می‌کند. این موقعیت، کیفیتی درمان‌گونه را نیز با خود به همراه می‌آورد: درمانی که در لحظۀ تماشا، به‌صورت یک تجربۀ کاتارتیک برای تماشاگر متجلّی می‌گردد، بدین معنا که سنگینی عاطفی تماشاگر را از طریق تخلیۀ هیجانی می‌کاهد.

سرانجام، سریال «بازماندگان» که با ترومایی استعاری و تزلزلی در بنیاد سوژگی شخصیت‌ها آغاز گشته بود، با به‌رسمیت‌شناختنِ تکثر روایت‌ها و تاکید بر ضرورت بازسازی معنا از طریق انتخاب آزادانه پایان می‌یابد؛ و پیام روشنی‌بخشِ آن، تنها شامل کسانی می‌شود که در یک فرایند هویت‌زداینده، شهامت «پذیرش»، بازصورت‌بندی معنا و نیز بازاندیشی در نگرش خود نسبت به زندگی را داشته باشند.

منابع


Biano, I. (2021). “We’re All Gone”: A Postsecular Account of The Leftovers’ Traumatic Existentialism as ‘Religious Ground Zero’. Cinema: Journal of Philosophy and the Moving Image, (13), 72–81.

Yalom, I. D. (1980). Existential psychotherapy. Basic Books.

Taylor, C. (2007). A secular age. Belknap Press of Harvard University Press.

Sartre, J. (1957). Existentialism and human emotions. Wisdom Library.


[1] Nova Effect

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *