نشست “سگ سیاه بزرگ”؛ اندیشه‌ها و راهکار‌هایی برای روزگار ملال، سخنران دکتر شاهین شرافتی با همراهی دکتر امیرحسین یزدانی، جهت دریافت اطلاعات بیشتر با شماره ۰۹۰۲۲۱۲۷۰۲۲ در ارتباط باشید.

ذهن؛ رودخانه‌ای همواره در تغییر

یکی از مسائل بحث‌برانگیز فلسفه، مسئله هویت شخصی (personal identity) یا یگانگی خود است؛ به‌طور خلاصه، پرسش این است که چگونه فرد در زمان‌ها و موقعیت‌های گوناگون خودش می‌ماند و یک شخص محسوب می‌شود. این پرسش از عرصۀ متافیزیک فراتر می‌رود و در الهیات، حقوق، و روان‌شناسی نیز اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. یکی از نظرگاه‌ها و پاسخ‌های ممکن به این مسئله، نظریۀ تجمیعی ذهن است، که در آرای دیوید هیوم، فیلسوف انگلیسی، مطرح شده است. این نظریه باور به ثبات خویشتن و انجماد ذهن را به چالش می‌کشد و از ذهن، تصویری سیال ارائه می‌دهد.

آیا ادراکمان از خود ثابت، توهم است ؟

برخی از نظریه‌پردازان، مانند دکارت، ذهن/خود را جوهری ایستا می‌دانند و آن را به سبدی تشبیه می‌کنند که ایده‌ها را (مثل سیب‌ها) در خودش جای داده است، اما هیوم ذهن را ساخته خود ایده‌ها می‌داند. در نگاه هیوم، ذهن بر ایده‌ها مقدم نیست، بلکه ایده‌ها طبق قواعد پیونددهنده‌ای در کنار هم قرار می‌گیرند و مجموع آن‌ها، ذهن نام می‌گیرد، این دیدگاه نظریۀ تجمیعی ذهن نام گرفته است.

 هیوم، فرد را برابر با ذهنش می‌دانست که آن هم چیزی نیست جز «توده یا مجموعه‌ای از ادراکات مختلفی که با سرعت غیرقابل تصوری در پی یکدیگر می‌آیند و در حرکت و سیلان دائم قرار دارند.» (هیوم، 1401: 331). هویت، مجموعۀ این تصورات است نه اینکه خود به‌عنوان تصوری مجزا در ذهن باشد (همان: 330). او با روش تجربه‌گرایانه‌اش، دو استدلال ارائه می‌دهد که نبود خود واحد را توجیه کند: 1ـ ما تصور خود از انطباعی[1] ثابت و تغییرناپذیر نمی‌گیریم و اگر چنین انطباعی وجود می‌داشت، باید در تمام طول عمر حاضر و ثابت می‌بود؛ 2ـ ما همواره وقتی به درون خودمان نگاه می‌کنیم، فقط ادراک خاصی (مثل احساس سرما یا هیجان خشم) را پیدا می‌کنیم و هیچ‌گاه خودمان را فارغ از یک ادراک تجربه نمی‌کنیم (همان: 330).

در این نظریه، وحدت یک ذهن از طریق صرف نسبت‌های میان ادراکات توضیح داده می‌شود؛ نه نسبت دادن این ادراکات به سوژه‌ای پایا و مستقل. بنابر این نظریه، نه‌تنها جوهر ذهنی وجود ندارد که مالک غیرمادی تجارب باشد؛ بلکه تجارب مالک مادی نیز ندارند. طبق این خوانش، این نظریه نوعی یگانه‌انگاری (monism) ذهنی است؛ یعنی از اساس دوگانۀ دو جوهر ذهن و ماده مطرح نمی‌شود که سپس تلاش کنیم راهی برای پیوند این دو پیدا کنیم، فقط ایده‌ها وجود دارند و مجموع همان‌ها ذهن را تشکیل می‌دهد.

این ایده‌ها سیال‌اند و درطول زمان تغییر می‌کنند، درنتیجه، ذهن نیز ماهیت سیال می‌یابد و ثبات شخص در طول زمان باوری خیالی و توهمی است. رودخانه‌ای را تصور کنید که همواره در تغییر است و هیچ‌گاه ما با همان رودخانۀ قبلی روبه‌رو نمی‌شویم، اما ذهن ما نوعی یکسانی را به آن نسبت می‌دهد و آن را همان شیء قبلی می‌پندارد، این ادراک این‌همانی خیالی است، چون تغییرات چشمگیر نیستند و اتصال اندیشه را چندان قطع نمی‌کنند، تصور ما را از این‌همانی آن شیءِ درحال تغییر از بین نمی‌برند (همان: 338). ذهن هم مانند رودخانه است، ما دنبالۀ تغییرپذیری از ادراکات پیوسته و مرتبط را ادراک می‌کنیم، اما به‌اشتباه این پیوستگی را یکسانی تعبیر می‌کنیم و آن را دارای هویت کامل و حقیقی (یعنی بدون تغییر و ثابت) می‌دانیم.

نظریه‌پردازان تجمیعی ذهن، برای توضیح واحد بودن یک ذهن یا فرد به دنبال قواعد وحدت‌بخش ذهن چه در آنِ واحد و چه در طول زمان‌اند. هیوم این قواعد وحدت‌بخش را شباهت، مجاورت، و علیت در نظر می‌گرفت؛ اما نظریه‌پردازان جدید این رویکرد، پیوستگی روان‌شناختی (psychological connectedness) را عامل یگانگی ذهن معرفی کرده‌اند؛ یعنی اینکه فرد تجارب گذشته را به یاد آورد و مقاصد بلندمدت و رگه‌های شخصیتی پایداری داشته باشد. حافظه، آینده‌نگری و شخصیت پایدار می‌توانند نوعی ثبات در شخص به وجود بیاورند و هویتی تقریباً پایدار را شکل دهند.


[1] در اصطلاح هیوم، «انطباع» یعنی تجربه‌ای که مستقیماً بر ذهن ما «نقش می‌بندد»؛ مثل چیزی که در همین لحظه می‌بینیم، می‌شنویم، احساس می‌کنیم یا هیجانش را تجربه می‌کنیم. منظور این جمله آن است که اگر تصور ما از یک «خودِ ثابت» از چنین تجربه‌ای سرچشمه می‌گرفت، باید می‌توانستیم در تمام طول زندگی یک تجربۀ درونیِ ثابت و همیشگی از «خود» پیدا کنیم؛ درحالی‌که تجربه‌های ما پیوسته تغییر می‌کنند.

دکارت و لاک و ناقدان دیگر به هیوم چه می‌گویند؟

پرسشی که این نظریه در پاسخگویی به آن عاجز است، این است که چگونه این تجارب و ادراکات در هر فرد به‌نحو خاصی جمع‌‌آوری شده‌اند؟ به عبارت دیگر، چه چیزی این ادراکات ویژه را به هم پیوند زده که این مجموعۀ خاص را تشکیل دهند؟ حتی خود هیوم نیز اعتراف کرده است که نتوانسته است توضیح دهد چه اصلی این ادراکات مجزا را به هم پیوند می‌زند و باعث می‌شود به آن‌ها هویتی یکسان را نسبت دهیم.

منِ اندیشندۀ دکارتی را می‌توان این منی در نظر گرفت که عامل پیوند خاص ادراکات است؛ اما منِ اندیشندۀ دکارتی من روان‌شناختی نیست؛ بلکه من متافیزیکی است. وجود اندیشنده، جوهر انسان است و نمی‌تواند احساس خودْ بودن شخصی را توجیه کند؛ چراکه این خود شخصی به تجارب و ادراکاتش متصل است، اما آن من متافیزیکی، منفصل از این ادراکات و فراسوی آن‌هاست. به همین دلیل هم هیوم آن نفس یا من متافیزیکی را چیزی فراتر از تجربه می‌داند که با روش تجربی نمی‌توان آن را اثبات کرد. پس پاسخ دکارت نیز لزوماً مسئله را رفع نمی‌کند.

مسئلۀ دیگر این است که اگر همان‌طور که هیوم می‌گوید، خود، تنها مجموعه‌ای از انطباعات به‌هم‌پیوسته باشد، شخصی که هشیار نیست هم خودی دارد، چراکه سلسله‌ای از انطباعات در او جاری است. اما او این انطباعات را به خودش نسبت نمی‌دهد، همان‌طور که ما هم وجوه ناهشیارمان را جزوی از تجربۀ خود و بخشی از هویتمان نمی‌دانیم (مگر اینکه به هشیاری دربیایند). جان لاک به‌خلاف هیوم، هویت شخصی را در هشیاری پایه‌گذاری می‌کند؛ زمانی که فرد نتواند ادراکاتش را از آن خود بداند، یا به بیان دیگر، هشیار نباشد، ممکن است با گسستی در هویت رویارو باشیم.

بر نظریۀ هیوم اشکال دیگری نیز وارد است، اینکه شباهت، مجاورت و علیّت پیونددهنده‌هایی ضروری و کافی به نظر نمی‌رسند، به‌ویژه برای توجیه هماهنگی آنِ واحد. شباهت، مجاورت و علیّت در مواقعی میان تصورات دو فرد بیش از تصورات مختلف یک فرد برقرارند؛ پس چگونه ما تصورات یک فرد را واحد و مجزا از دیگری می‌دانیم؟

رابینسون کروزوئه هویت دارد؟

نظریۀ تجمیعی ذهن  از این جهت که ذهن و خود را در نسبت با ادراکات بیرونی می‌بیند، جالب توجه است، اما همچنان نمی‌تواند توضیح دهد که ادراکات افراد با هم فرق دارند. خودبودن  در ارتباط و نسبت با دیگری معنا می‌یابد؛ یعنی هر خودی حاصل تجمع تأثرات خاصی از دیگران و محیط است که او را از دیگران متمایز می‌کند. به‌علاوه، چنانکه هیوم در نظر می‌گیرد، خود پایا هم نیست و درنتیجۀ تأثر مدامش، پویایی دارد. اما صرف پویایی‌های حاصل از ادراکاتِ لحظه نمی‌تواند خود را توضیح دهد؛ چراکه در دل این پویایی، الگوهایی برای به‌نحو خاصی ادراک کردن شکل می‌گیرد که باعث می‌شود خود نه‌تنها محصول این ادراکات، بلکه تولیدکنندۀ آن‌ها نیز باشد.

در این میانه عواملی مانند ژنتیک، مزاج و سرشت، و ویژگی‌های بدنی نیز آمادگی‌های سوگیرانه‌ای جهت ادراک محیط فراهم می‌کنند که نمی‌توانند از خود کنار گذاشته شوند. اما همین خاص بودن آمادگی‌ها و تمایز ناشی از آن‌ها نیز در اجتماع، یعنی در نسبت با دیگری، آشکار می‌شوند. اگر رابینسون کروزوئه‌ای تنها در جزیره‌ای حافظه‌اش را از دست بدهد، پس از آن این‌همانی با خودش را از دست می‌دهد؛ اما وقتی این اتفاق برای کسی در دل اجتماع بیفتد، دیگران او را به خود گذشته‌اش پیوند خواهند زد. البته این هم جای شک دارد که حتی حافظه هم، بدون حضور دیگرانی که آن را تأیید کنند، بتواند وحدت‌بخش باشد؛ در انزوای تام ممکن است به‌کلی مرز حافظه و توهم مخدوش شود. یعنی رابینسون کروزوئه حتی اگر در جزیره، آسیب مغزی نبیند یا آلزایمر نگیرد هم شاید حافظه‌اش کارکردی مشابه حافظۀ ما انسان‌های در پیوند با اجتماع را نداشته باشد، ارتباط با دیگران حافظۀ ما را تا حدی تضمین می‌کند و مرزهای واقعیت را برایمان می‌سازد.

درمجموع، شاید بتوان گفت آنچه خود را این‌همان نگه می‌دارد، از سویی حافظه است که پیوستگی زمانی ادراکات را حفظ می‌کند و از سویی دیگر، کسانی هستند که هر روز فرد را به همان نام می‌نامند و بنابر تاریخچۀ ارتباطی، انتظاراتی از او دارند و او در مقایسه با آن‌ها ویژگی‌هایی را به خودش نسبت می‌دهد؛ گویی خود بودن در فضایی بین‌ذهنی ساخته شده و معنا می‌یابد.


منابع

هیوم، دیوید، 1401، رساله‌ای دربارۀ طبیعت بشری: کتاب اول، در باب فهم، ترجمۀ جلال پیکانی، تهران: نشر ققنوس.

Candlish, S. (1998). Mind, bundle theory of, in Routledge Encyclopedia of Philosophy.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *