نشست “سگ سیاه بزرگ”؛ اندیشه‌ها و راهکار‌هایی برای روزگار ملال، سخنران دکتر شاهین شرافتی با همراهی دکتر امیرحسین یزدانی، جهت دریافت اطلاعات بیشتر با شماره ۰۹۰۲۲۱۲۷۰۲۲ در ارتباط باشید.

مصادرۀ احساس گناه (نگاهی به نمایشنامۀ «به دوزخ … ای بی‌گناهان» اثر بختیار علی)

بختیار علی، نویسندۀ کُرد، در این اثر، زندانی را می‌سازد که برخلاف دیگر زندان‌ها کاری با گناهکاران ندارد؛ بلکه بی‌گناهان را زندانی می‌کند. در شهری بی‌نام و نشان و در زمانی نامعلوم مصطفی در زندانی اسیر است؛ نه به این علت که گناهی مرتکب شده، بلکه از آن‌رو که بر بی‌گناهی خود اصرار دارد و در منطق آن زندان، این، خود گناهی است، بزرگ.
جغرافیا در بسیاری از آثار بختیار علی نقشی تعیین‌کننده دارد. در آثاری مثل «دریاس و جسدها» و «نفرین نوبهاران»، شخصیت‌ها و مفاهیم در دل جغرافیای اثر، جان می‌گیرند و باورپذیر می‌شوند. اما در «به دوزخ… ای بی‌گناهان» گویی نویسنده عامدانه زمان و مکان را از صحنه کنار می‌زند؛ برای آنکه به جغرافیایی خاص یا دوره‌ای مشخص، محدود نماند. انگار بختیار علی در پی تشریح فرایندی است که می‌تواند در جغرافیاها و زمان‌های مختلف تکرار شود.

انسان؛ گناهکاری طبیعی

با نگاهی گذرا به تاریخ بشر، درمی‌یابیم که هر کجا اجتماعی بوده، نوعی احساس مسئولیت در قبال دیگری و به تبع آن شکلی از احساس گناه نیز وجود داشته است. احساس گناه، دست‌کم در شکل سالم خود، یکی از سازوکارهایی است که به ما کمک می‌کند پیامد اعمالمان را بر دیگران در نظر بگیریم. شخصی که هیچ ظرفیتی برای تجربه‌ی احساس گناه نداشته باشد، در برقراری و حفظ روابط انسانی با دشواری‌های جدی مواجه می‌شود. از همین رو، فقدان احساس گناه و مسئولیت‌پذیری نسبت به دیگری، یکی از ویژگی‌هایی است که در برخی الگوهای ضداجتماعی نیز دیده می‌شود. گویی دو مفهوم گناه و اجتماع از دیرباز به هم گره خورده‌اند. چنانچه بخواهیم رد این پیوند مفهومی را در یکی از متون کلاسیک روانکاوانه دنبال کنیم، اثر «توتم و تابو»ی فروید نمونۀ خوبی است. فروید در این اثر به بررسی روانکاوانۀ قبایل بدوی می‌پردازد و همچنین به نقش گناه و مجازات در استحکام و انسجام قبیله اشاره می‌کند. درواقع مقصود او در این اثر، ذکر این نکته است که بدون سازوکارهایی که بر روی مفهوم گناه بنا شده‌اند و مجازات‌هایی که به‌‌تبع تخطی افراد اعمال می‌شوند، قبیله نمی‌تواند به حیات خود ادامه دهد.

به زعم فروید، کودک در طول رشد، قانون یا منع پدرانه را درونی می‌کند و همین مسئله می‌تواند در غیاب پدر نیز مانعی در برابر تخطی باشد. به دیگر سخن، کودکی که فرمان «این کار را نکن» را درونی می‌کند، ممکن است بعدها حتی وقتی کسی مراقبش نیست، نتواند آن کار را به‌سادگی انجام دهد چراکه احساس گناه می‌کند.اگر هیچ احساس گناهی در کار نبود، زندگی جمعی چه شکلی پیدا می‌کرد؟ شاید مهار خشم، چشم‌پوشی از تعرض به دیگری یا پذیرفتن حد و مرزهای مشترک، بسیار دشوارتر می‌شد. از منظر فروید، احساس گناه فقط عاطفه‌ای شخصی نیست؛ بخشی از سازوکاری است که انسان را به قانون، منع و زندگی در کنار دیگران پیوند می‌دهد.

اما همین‌جا مسئله سویۀ دیگری پیدا می‌کند. احساسی که می‌تواند ما را نسبت به دیگری مسئول کند، اگر در دست رابطۀ نابرابر یا ساختار قدرت قرار بگیرد، ممکن است به ابزاری برای خاموش‌کردن اعتراض تبدیل شود. احساس گناه همیشه ما را اخلاقی‌تر نمی‌کند؛ گاهی فقط ما را مطیع‌تر می‌سازد.


هیس! گناهکارها مطالبه نمی‌کنند

با نگاهی عمیق‌تر، ردپای مصادرۀ احساس گناه را در زندگی روزمره پیدا می‌کنیم. از پدر و مادری گرفته که آشکارا یا ضمنی، با جملاتی مثل «من بزرگت کردم»، «من مادرتم»، «آدم رو حرف پدرش حرف نمی‌زنه» و… احساس گناه را در فرزند برمی‌انگیزند یا تقویت می‌کنند؛ تا همسری که مدام لطف‌هایی را که به طرف مقابل کرده به رخش می‌کشد؛ تا صاحب‌کاری که همیشه به زیردستانش گوشزد می‌کند بهترین حقوق، مزایا و شرایط شغلی را فراهم کرده است. این مثال‌ها نشان می‌دهند که می‌توان به نقش احساس گناه، در روابط مبتنی بر سلطه‌گری جدی‌تر نگاه کرد.


شاید بتوان گفت یکی از کارکردهای کاشتن احساس گناه در دیگری، دشوارکردنِ پاسخ‌خواهی است. تا زمانی که در برابر شخص یا سیستمی احساس گناه کنیم، نقدکردن، ایرادگرفتن و پاسخ‌خواستن از او دشوارتر می‌شود. سلطه‌گر هم با ایجاد احساس گناه در دیگری، می‌تواند آسان‌تر از پاسخ‌گویی بگریزد.

اینجاست که مسئله‌ای اساساً بین‌فردی به رنجی درون‌فردی تبدیل می‌شود. در چنین شرایطی، فرد به‌جای آنکه از خود بپرسد «در این رابطه چه اتفاقی افتاده است؟»، شروع می‌کند به پرسیدن «چه مشکلی در من وجود دارد؟». به‌جای آنکه خشمگین شود، احساس گناه می‌کند؛ به‌جای آنکه مطالبه‌گر باشد، خود را سرزنش می‌کند. به این ترتیب، مسئله‌ای که ریشه در رابطه یا ساختار قدرت دارد، به زخمی شخصی و درونی تبدیل می‌شود.

شاید یکی از موفق‌ترین شکل‌های سلطه دقیقاً همین باشد: زمانی که فرد، به‌جای زیر سؤال بردن رابطه، خود را زیر سؤال می‌برد. گاهی این احساس گناه آن‌قدر با فرد عجین می‌شود که عوامل زیربنایی به‌سختی خود را نشان می‌دهند. آنچه می‌ماند، احساس گناهی عمیق و مزمن است که انگار از ازل با شخص بوده و راه فراری از آن نیست.

اما آنچه بختیار علی در این نمایشنامه نشان می‌دهد، بیش از آنکه بر اعمال سلطه در روابط بین‌فردی متمرکز باشد، بر سلطه‌گری در شکل حکمرانی و سیاسیِ آن تمرکز دارد.

گناه به مثابۀ ابزاری برای سلطه

بختیار علی این پرسش را پیش روی ما می‌گذارد که آیا احساس گناه می‌تواند به ابزاری برای حکمرانی تبدیل شود؟ آیا ممکن است برخی نظام‌های سیاسی و ایدئولوژیک از تولید یا تقویت احساس گناه در شهروندان برای تثبیت اقتدار خود بهره ببرند؟ در این نمایشنامه با چنین حکومتی مواجه هستیم. حکومتی که به طرزی سیستماتیک در پی تولید احساس گناه در شهروندان است. چون وقتی کسی در برابر حکومت احساس گناه نکند می‌تواند به خودش جرئت مقابله و سرپیچی بدهد.
مصطفا می‌تواند روبه‌روی مأموران حکومتی بایستد و با صدایی رسا بگوید که گناهی مرتکب نشده و ایضاً گناهکار نیست و دقیقا همین مسئله دلیلی قاطع برای خطرناک بودن مصطفاست. مصطفا خطرناک است چون زنجیری به نام احساس گناه به پایش بسته نیست و حکومت در پی بستن این زنجیر به پاهای مصطفاست؛ پاهایی که فقط تا زمانی که در بند احساس گناه اسیرند تحت کنترل حکومت‌اند.

اما پرسش دیگری که اثر قصد پاسخ به آن را دارد این است که تبار این فرم سیاسی-اجتماعی به کجا بازمی‌گردد؟

از فرم الهیاتی به فرم سیاسی

زندانی اول/دادیار: عدالت این است آدم حتی ثانیه‌ای فراموش نکند که گناهکار است.
قاضی: سابقاً فقط ادیان این حقیقت را درک کرده بودند، حالا دولت‌ها و سیاستمداران هم درکش کرده‌اند.

نمایشنامه تبار این شکل از حکمرانی را در صورت‌بندی خاصی از الهیات جست‌وجو می‌کند؛ صورت‌بندی‌ای که انسان را پیشاپیش در برابر خداوند گناهکار می‌نشاند. در این منطق، فرد برای طلب بخشش و انجام اعمال عبادی، ابتدا باید خودش را گناهکار بداند. هنگامی که شخصی در برابر خداوند احساس گناه نکند، طلب بخشش و انجام اعمال عبادی نیز می‌تواند معنای دیگری پیدا کند یا بخشی از ضرورت خود را از دست بدهد.

نمایشنامه نشان می‌دهد که حکومت‌های ایدئولوژیک ممکن است با بازتولید همین منطق دینی ـ الهیاتی بر شهروندان خود حکومت کنند. به‌زعم نویسنده در چنین حکومت‌هایی احساس گناهِ شهروندان پایه و ستون استقرار این فرم است و بدون آن همه چیز فرو خواهد پاشید. به دوزخ بردن بی‌گناهان تضمینی برای ادامه‌ی چنین شکلی از حکومت است.

طغیان بر علیه احساس گناهِ تحمیلی

شاید مهم‌ترین ابزار برای مقاومت در برابر چنین سازوکاری، بازپس گرفتن حق داوری دربارۀ خویشتن باشد. اینکه بتوانیم از خود بپرسیم: این احساس گناه از کجا آمده است؟ آیا حاصل آسیبی است که به دیگری زده‌ام یا محصول رابطه‌ای است که مدام مرا بدهکار نگه می‌دارد؟ آیا این احساس گناه اصیل است یا حاصل تلاش دیگری برای سلطه؟  

رهایی نه در انکار هر احساس گناه، بلکه در تشخیص تفاوت میان مسئولیت واقعی و گناه تحمیل‌شده است. گاهی مقاومت با همین جمله آغاز می‌شود: «من مسئول چیزی نیستم که دیگری می‌خواهد بر دوش من بگذارد.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *