نشست “سگ سیاه بزرگ”؛ اندیشه‌ها و راهکار‌هایی برای روزگار ملال، سخنران دکتر شاهین شرافتی با همراهی دکتر امیرحسین یزدانی، جهت دریافت اطلاعات بیشتر با شماره ۰۹۰۲۲۱۲۷۰۲۲ در ارتباط باشید.

آیا هنر می‌تواند آینه روان باشد؟( تأملی روان‌کاوانه درباره مواجهه انسان با اثر هنری )

وقتی یک اثر ما را متوقف می‌کند

تقریباً همه ما ممکن است این را تجربه کرده باشیم؛ وارد گالری، موزه یا نمایشگاهی شده‌ایم، از کنار چند اثر بی‌تفاوت گذشته‌ایم و ناگهان مقابل یکی از آن‌ها ایستاده‌ایم. نه به این دلیل که آن را بهتر از دیگران فهمیده‌ایم. فقط چیزی در آن، ما را متوقف کرده است.
آن لحظه، واقعاً چه اتفاقی افتاده است؟
ممکن است نخستین پاسخ ما این باشد که آن اثر از دیگر آثار زیباتر بوده است. اما اگر چنین باشد، چرا شخص دیگری بی‌تفاوت از کنار آن عبور می‌کند؟ چرا ممکن است تابلویی که برای من سرشار از اندوهی عمیق است، برای دیگری آرامش‌بخش باشد؟ اگر اثر هنری همان است که بر دیوار آویخته شده، این تفاوت از کجا می‌آید؟
انگار آنچه ما را متوقف می‌کند، همیشه فقط در خودِ اثر نیست.
بخشی از آن‌چه می‌بینیم و احساس می‌کنیم، در رابطه‌ای شکل می‌گیرد که میان اثر و جهان درونی ما برقرار می‌شود.

آن‌چه با خود به تماشا می‌بریم

ما جهان پیرامون‌مان را در خلأ نمی‌بینیم. هر نگاه، با خود چیزی از تجربه‌های پیشین‌ ما به همراه می‌آورد؛ خاطرات، احساسات و امیالی که ممکن است در لحظه به روشنی از آن آگاه نباشیم.
ممکن است یک تصویر دست ما را بگیرد و به خانه‌ای قدیمی، خیابانی آشنا یا حتی در مقابل چهره‌ای که سال‌هاست ندیده‌ایم، ببرد.
به یادمان می‌آورد در آن‌جا چه احساسی داشتیم، چه کسی کنارمان بود، و بخشی از زندگی‌ ما چگونه در همان‌جا جریان داشته است.
شاید آنچه یک خاطره را در ذهن ما ماندگار می‌کند، فقط خودِ اتفاق نباشد، بلکه احساسی باشد که با آن تجربه در ما شکل گرفته است؛
حس امنیت عصرهایی که کودکی‌مان را در خانه مادربزرگ گذرانده‌ایم، شادی یک تابستان دور که گمان می‌کردیم قرار است همیشه ادامه داشته باشد، و دلتنگی یک عصر بارانی پس از رفتن کسی.
گاهی یک تصویر، یک رنگ یا حتی نور خاصی می‌تواند به این احساسات نزدیک شود و راهی به خاطره‌ای باز کند که سال‌هاست به آن فکر نکرده‌ایم.

آن‌چه همیشه به آگاهی نمی‌آید

اما اگر لحظه‌ای بیش‌تر در این مواجهه بمانیم، پرسش دیگری شکل می‌گیرد؛ چرا گاهی یک اثر، چنین واکنش عمیقی در ما برمی‌انگیزد؟
اینجاست که نگاه روان‌کاوانه می‌تواند افق دیگری پیش روی ما بگذارد.
از منظر روان‌کاوی، انسان تنها از آنچه درباره خود می‌داند ساخته نشده است. در کنار خاطرات و تجربه‌هایی که می‌توانیم آن‌ها را به یاد بیاوریم، لایه‌هایی از احساس، میل، ترس و تجربه‌های رابطه‌ای نیز در ما حضور دارند که همیشه به زبان آگاهی نمی‌آیند، اما همچنان بر شیوه دیدن و احساس کردن ما اثر می‌گذارند.
این موضوع را در زندگی روزمره می‌توان دید؛
ممکن است بارها به رابطه‌ها یا آدم‌هایی جذب شویم که شباهتی با تجربه‌های آشنای گذشته‌مان دارند، بدون اینکه آگاهانه چنین چیزی را انتخاب کرده باشیم.
یا حتی بوی خاصی در خیابان، صدای موسیقی از مغازه‌ای، ناگهان حالمان را عوض کند، بی‌آنکه در لحظه بدانیم چه چیزی در آن آشناست.
این تجربه‌های کوچک نشان می‌دهند که همیشه همه آنچه بر احساس و انتخاب ما اثر می‌گذارد، برای خودمان روشن و قابل توضیح نیست.

پیش از آن‌که معنا کنید، نگاه کنید

از همین‌جا می‌توان دوباره به هنر برگشت؛
جایی‌که تصویر، رنگ‌ و چهره‌ها چیزی را در ما بیدار می‌کنند که حتی خودمان از وجودش خبر نداشتیم.برای لمس این تجربه، بیایید چند لحظه روبه‌روی یک اثر بایستیم.پیش از آنکه بخواهیم معنایی برای آن پیدا کنیم، چند لحظه فقط با آن بمانیم:
یک.نگاه شما در این اثر کجا مکث می‌کند؟
دو. این تصویر چه احساسی در شما زنده می‌کند؟
سه. چه چیزی در این اثر برایتان آشناست؟
چهار. آیا این تصویر شما را به خاطره، آدم یا موقعیتی خاص می‌برد؟
پنج. اگر بخواهید تجربه خودتان از این اثر را با یک واژه همراه کنید، آن واژه چیست؟

هنر، آینه‌ای بیش از آینه

شاید قدرت این اثر در همین گشودگی باشد؛ در این‌که تصویر، معنایی بسته و قطعی به ما تحمیل نمی‌کند. پیکر انسانی که در فاصله‌ای دور از خانه دیده می‌شود، می‌تواند برای یک نفر نشانه تنهایی باشد، برای دیگری تلاش، انتظار یا حتی امید.
اهمیت این مواجهه فقط در این نیست که چیز تازه‌ای درباره خودمان کشف می‌کنیم؛ بلکه ممکن است در این باشد که آن‌چه پیش از این مبهم و نادیده بوده، برای لحظه‌ای امکان دیده شدن پیدا می‌کند.
وقتی می‌توانیم با احساس، خاطره یا بخشی از تجربه خود مکث کنیم و به آن نگاه کنیم، دیگر ناچار نیستیم فقط در آن زندگی کنیم؛ می‌توانیم با آن رابطه برقرار کنیم، درباره‌اش فکر کنیم و معنایی تازه‌ای برایش پیدا کنیم.

شاید هنر از همین‌جا به چیزی فراتر از تماشا تبدیل می‌شود: نه به این معنا که هر اثر هنری قرار است حقیقتی پنهان درباره روان ما آشکار کند، اما فرصتی فراهم می‌آورد برای دیدن آن‌چه ممکن است در ما حضور داشته باشد، پیش از آنکه دوباره از کنار آن بگذریم.
اکنون به پرسش آغازین بازگردیم: آیا هنر می‌تواند آینه روان باشد؟ به نظر می‌رسد پاسخ این باشد که هنر چیزی بیش از یک آینه است. آینه تنها تصویری از آنچه هست رابازمی‌تابد، اما هنر گاهی ما را به سوی بخش‌هایی از خودمان می‌برد که هنوز فرصت دیدن و شناختنشان را پیدا نکرده‌ایم؛ بخش‌هایی که شاید در مواجهه با یک اثر، برای نخستین بار امکان دیده شدن پیدا می‌کنند.
شاید ارزش هنر دقیقاً در همین باشد؛ اینکه فضایی فراهم می‌کند تا انسان بتواند خود را دوباره ببیند، نه به عنوان امری ثابت و شناخته‌شده، بلکه همچون جهانی زنده که همچنان امکان کشف شدن دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *